بگو "نه"
دیروز نزدیک ظهر بود و کلی برنامه ریزی کرده بودم. کلی کار برای انجام دادن داشتم و در حال چیدن اولویت آنها بودم که تلفن زنگ زد. زن بابای شوهرم بود. فکر کردم لابد دوباره برای پولی که طلب داشت زنگ زده. خودم را آماده کردم که چه جوابی بدهم که دیدم دارد می گوید فلانی و فلانی ناهار می آیند اینجا توهم بیا. اولش کمی من و من کردم و به او گفتم که شوهرم نیست، بعد گفتم حالا ببینم چه می شود و قطع کردم. دوست نداشتم بروم. به هزاران دلیل. یکی اینکه با خواهر شوهرم دعوا کرده بودم و نمی خواستم ببینمش. حوصله نگاه ها و توقعات بی جایشان را نداشتم. اینکه آنها بخورند و بنشینند به صحبت کردن و رئیس بازی درآوردن و من سفره جمع کنم، ظرف بشویم و اگر هم نشستم باید نیش و کنایه بشنوم و ادا و اصول های بی مزه آنها را تماشا کنم. مخصوصا که دیروز روز کاری بود و شوهرم هم نبود.کمی فکر کردم و گوشی را برداشتم و زنگ زدم به نامادری شوهرم. به او گفتم که نمی آیم و او هم به راحتی قبول کرد. بی چون و چرا. می ترسیدم که اصرار کند و با خود می گفتم اگر گیر داد چه بگویم که ناراحت نشود. اما او در کمال ناباوری هیچگونه اصراری نکرد. همین، خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم و یک نفس راحت کشیدم. چقدر راحت شده بودم. سریع کارهای روزانه ام را با انرژی دو چندان شروع کردم و در طول روز کلی از خودم راضی بودم. اگر نه نمی گفتم چه می شد؟ باید می رفتم و مثل بچه های یتیم گوشه ای می نشستم و کارهایی که دوست نداشتم انجام می دادم و هیچ نمی گفتم. حالا دیگر در جمع منفی هایی که پر بودند از حرص و کینه و حسادت و – مثل خود من – خسته و رنجدیده از کودکیشان در عذاب بودند و منتظر فرصتی بودند تا خشمشان را خالی کنند، نبودم. فرق من با آنها فقط در این است که من اکنون می دانم که پرم از آسیب و زخم، تمام تلاشم را می کنم که زخم هایم را التیام ببخشم و حال خودم را خوب کنم، ولی آنها هرروز بر زخمهای خود نمک می پاشند و در دریای خشم و غضب غوطه ورند. من می دانم که دیگرانی که مرا آزار داده بودند و زخمی کرده بودند، هیچ قصد و غرضی نداشتند و از روی ناآگاهی به من آسیب رسانده بودند. و اکنون ، اینجا، در جمع کسانی که در اطراف من حرف هایی می زنند و کارهایی می کنند که من می رنجم، حضور ندارند. و در واقع این منم که خاطرات کودکی با هر کنایه در من زنده می شود و می رنجم و آنقدر خشم دارم که می خواهم بزنم طرف را له کنم. اما این همه خشم چرا؟ شاید حرفی که می شنوم اینقدر ها هم ناراحت کننده نباشد ولی من آنچنان می جوشم که یا بروز می دهم و زخم زبانی چیزی به طرف می زنم و دعوا راه می افتد، یا در دلم چنان کینه ای از شخص مقابل به دل می گیرم که حیرت آور است و مدتها از این کینه در رنج و عذابم. مثل اینکه کسی تخم مرغی بدزدد و قاضی برایش حکم اعدام صادر کند! بیشتر ناراحتی های ما اینگونه است. حرف هایی که دیگران به ما می زنند و کارهایی که با ما می کنند خاطرات تلخی از کودکی ها را برایمان تداعی می کند که وقتی ضعیف بودیم بر ما روا داشتند و ما آنقدر بی دفاع و کوچک بودیم که توان دفاع از خود را نداشتیم. حالا من دیگر می دانم که خواهر شوهرم از چه رو همه اش دنبال این است که برای من رئیس بازی در بیاورد. بیچاره دست خودش نیست، آسیب دیده. یا این را می دانم که من چرا وقتی همان خواهر شوهرم میخواهد سعی کند برای ما تصمیم بگیرد و ما را به دنبال خودش بکشاند برای این طرف و آنطرف رفتن و کادو گرفتن برای فلانی و کادو نگرفتن برای فلانی و اینجور چیزها، اینقدر خشمگین می شوم. چون خواهری داشتم که سالها به جای من و برای من تصمیم گرفت و مرا بازیچه خود کرد. اکنون خشم من از خواهرشوهرم نیست. در واقع گلوله ای است که از طرف خواهرم از سالها پیش در دل من مانده و مرا اینگونه رنجور کرده و باعث می شود که من گاهی- البته قبلها-طغیان کنم و باشوهرم گلاویز شوم که چرا فلانی باید برای ما تصمیم بگیرد؟ یا پدرم که همیشه آماده کتک زدن بود، در هر جا و هر شرایطی منتظرسرپیچی من و بقیه بود تا ضربه ای به سر و صورتمان فرود بیاورد. یادم است یکبارکه حدوداَ 12 ساله بودم برای کاری ک همادرم سپرده بود رفتم مغازه پدرم، یک مشتری همزمان با من داخل شد، برادر دوستم بود که سه سالی از ما بزرگتر بود. من هم در سن بلوغ و خجالت. از پدرم تخم مرغ خواست و پدرم از من خواست که از یخچال تخم مرغ بیاورم. یکدفعه چادرم به پرو پایم پیچید و تخم مرغها از دستم افتاد و شکست. همان لحظه بی درنگ ضربه ای به سرم فرود آمد. در مقابل چشم آن پسر که برادر دوستم بود. اشک از چشمانم جاری شد. دیگر چیزی یادم نمی آید. بعدها همان پسرهم به خاطر آسیبهایی که دیده بود دچار اعتیاد شد. پدرم همیشه بد اخلاق و از ما بچه ها طلبکار بود.اکنون میانسال با چشمانی پر از غم است. شاید به خاطر آزار و اذیتهایش در عذاب است. اما من همیشه درکش می کنم. سالها پیش اور ابخشیدم، زمانیکه دانشجو بودم و روزی بعد از بحثم با وی در حیاط خانه در حال قدم زدن بودم و به این فکر می کردم که کی این رنج ها از جانب او خاتمه می یابد؟ همان موقع درافکارم به این نتیجه رسیدم که او کیست ، چگونه و در چه محیطی رشد کرده و من چه انتظاری از او دارم. این شد که بخشیدمش، با تمام وجود. کارهایی که او می کرد از روی نادانی و ناآگاهی بود و خودش هم نمی دانست که چه بر سر خودش و فرزندانش می آورد. این روزها، ما بچه ها سعی می کنیم کنارش باشیم. چون او پر بود از ترس و وحشت. ترس و وحشتی که از مادرش به وی منتقل شده بود. ترس از دست دادن، ترس تنها ماندن، و غیره و غیره.
درباره خواهرشوهرم، نه من تقصیری دارم نه او. هر دوی ما قربانی دوران کودکی و ناآگاهی پدرو مادرمان هستیم. آنها نمی دانستند اما اکنون ما می دانیم. پس فرزندانمان را قربانی نکنیم. به زور به کاری که دوست ندارند وادارشان نکنیم تا یاد بگیرند وقتی بزرگتر شدند، در مقابل خواسته های غیر منطقی دیگران به راحتی نه بگویند و به خاطر نه گفتنشان عذاب وجدان هم نداشته باشند و به کارشان ادامه دهند. این نه گفتن که می گویم خیلی مهم است. خیلیها را می شناسم که به دلیل ناتوانی در نه گفتن خسارتهای زیادی را به خود تحمیل کرده اند. کسانی که در روابطی گیر افتاده اند که هیچ سودی برایشان ندارد. من روانشناس نیستم و هیچ از روانشناسی نمی دانم. فقط یک سری فایلهای صوتی خودشناسی گوش کرده ام که مرا تکان دادند. آگاهیی به من دادند این فایلها که به شدت منقلب شدم. من مدیون دکتر بابائی زاد هستم. شاید این شخص که هفته ای یکی دو بار برای اجرای برنامه و یک ساعتی صحبت کردن درباره آنچه که از من و امثال می دانست به استودیوی صدا و سیما می آمد خودش هم نداند که چه انقلابی در من به پا کرده. من او را یکی از بهترین معلمان خود می دانم. من با کمی زمینه قبلی و مطالعه ای ناچیز، پای صحبت های او نشستم ولی صحبت هایش برایم مثل نوری در دل شبهای تاریک بود. افسرده بودم و وقتی به پزشک مراجعه کردم اوضاع فکری بسیار پریشانی داشتم و دکترم که یکی از بهترین پزشکان این کشور است، قوی ترین قرص های ضد اضطراب و افسردگی را برایم تجویز کرد. دچار حملات پنیک می شدم و البته روز به روز ضعیف تر و ضعیف تر. با یک فرزند کوچک که تمام امیدش برای بقا، من بودم . قرص ها را مصرف کردم ولی روزی باید آنها را کنار می گذاشتم. آنوقت چه؟ چه چیزی باید می بود که من را بدون قرص زنده نگه دارد؟ ذهنم مرا به کجا برده بود؟ رو به سیاهی و تباهی؟ تا کجا می توانستم با آن افکار آلوده به زندگی ادامه دهم؟ زندگیی که یک کودک خردسال در آن انتظار مرا می کشید تا به رشد و پیشرفت برسد؟ دو سال؟ سه یا چهار سال، ده سال؟ بعدش چه می شد؟ گیرم که تا آخر عمر هم قرص مصرف می کردم و حالم با قرص خوب بود، چه افکاری قراربود به کودکم منتقل کنم؟ تصویری که سالهای آینده پسرم قرار بود از من، مادرش، داشته باشد چه تصویری بود؟ سعیم را کردم که قرص ها را یکی یکی کم کنم و در عوض به شکلهای مختلف خودم را وادار به زندگی کردم. به کلاس موسیقی رفتم، یوگا و مدیتیشن را آموختم و در کنار همه اینها به صحبتهای روانشناسان، از جمله استاد گرانقدر دکتر بابائی زاد که چنان زیبا و باوقار و مهربان سخن می گفت، گوش سپردم. زندگیم لحظه به لحظه دگرگون شد و فهمیدم که گاهی باید خودم خودم را وادار به حرکت کنم. این من هستم که زندگی خودم را می سازم و باید از نو شروع کنم. به واقعیت اکنون و اینجا پاسخ درست دهم و در تربیت درست فرزندم بکوشم. گاهی بالغانه "نه" بگویم و در نهایت عشق را زندگی کنم. یکی از درس های بزرگی که گرفتم همین "نه گفتن" بود. نه به موقعیت هایی که نمی خواهی در آنها حضور داشته باشی. نه به چیزهایی که دوست نداری انجامشان بدهی. به همین راحتی.
برچسب:
نویسنده: یگانه نیکنام