خرید بک لینک
دیروز قرار بود در حق خواهر کوچکم لطفی کنم. از طریق سایت خرید و فروش، وسیله ای از کسی خریده بود و از من خواست بروم و آن وسیله را تحویل بگیرم. اما این وسط، با همسرش روراست نبود و قرار بود که قضیه را جور دیگری برای همسرش توضیح دهد. من با همسرم اینگونه نیستم، شاید خیلی به ندرت پیش بیاید که چیزی را از او مخفی کنم یا دروغ بگویم. نمی توانم دروغ بگویم. از نظر خیلی ها ، و البته همین خواهرم، این بی سیاستی است و یک نقطه ضعف به حساب می آید. اما خوب یا بد، من به ندرت دروغ می گویم. اصلا این توانایی در من نیست. حتی اگر بخواهم، زبان بدنم مرا لو می دهد. به هر حال من این کاره نیستم و همیشه در این کار شکست خورده ام. به علاوه، خصوصیات همسر من و خواهرم به کلی با هم متفاوت است و همسر من بر خلاف شوهرخواهرم، از آن دسته مردها نیست که به راحتی بشود به او دروغ گفت. یا با چهار تا قربان صدقه رفتن و دوستت دارم گفتن بتوان خامش کرد. بگذریم، من از همسرم خواستم که بریم و آن وسیله را تحویل بگیریم. اما در بین راه از او خواستم که پیش شوهرخواهرم چیزی نگوید. بعد از اینکه وسیله را تحویل گرفتیم و من با خواهرم تماس گرفتم که خبر تحویل گرفتنش را به او بدهم، همسرم شوخیی کرد و خواهرم شنید و شروع کرد به سرزنش کردن من. تو چرا سیاست نداااااری، پس کی میخواهی با سیاست زندگی کنیییی و از این حرفها. حرفهایش دوباره مرا به هم ریخت. ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و به همسرم گفتم که نباید آن شوخی را می کردی. این اولین بارش نبود که اینگونه کلانتروار با من حرف می زد. نه فقط با من که با دو خواهر بزرگترم که سیزده چهارده سالی از او بزرگترند هم اینگونه حرف می زند. وسط صحبت یکهو جوری سرزنشت می کند که مثلا تو هیچ نمی دانی و من همه مهارتهای زندگی را بلدم و خیلی زرنگم و خیلی هم حالیم می شود. یا جوری از تو انتقاد می کند که انگار سالهاست در زندگی مضترک به سر می برد و همه خصوصیات لازم برای یک زن زندگی خوب و کامل را دارد، از عشوه و طنازی گرفته تا سیاست های زنانه و کدبانو بودن و ریاست و این چیزها. البته ناگفته نماند که همسرش هم با دادن اعتماد به نفس کاذب ، حس غرور او را دوچندان کرده و هردو گمان می کنند که دیگران هیچ نمی دانند و فقط آنها بلدند زندگی کنند. در حالیکه یک صدم مشکلات دیگران را نداشته و ندارند. خانواده همسرش بسیار سازشگرند و تا کنون هرچه داشته اند از انها داشته اند. از اخلاق خوب مادرشوهر و خواهرشوهر گرفته تا حمایتهای مالی پدرشوهر و آزادیشان در زندگی شخصی. تا به حال با کوچکترین مشکلی دست و پنجه نرم نکرده اند تا کمی به طور واقعی خودشان را محک بزنند ببینند چند مرده حلاجند و با این وضعیت مدام دارن خودشان را با دیگران مقایسه می کنند و از بس بیکارند می نشینند و ابرای دیگران تکلیف تعیین می کنند. فلانی باید این کار را بکند، آن کار را نکند. فلانی تو اینگونه باش، اینگونه نباش. به نظر من همه اینها از نوعی ناپختگی در زندگی ناشی می شود. کسی که مسئله ای برای حل کردن نداشته باشد، همینطور ناپخته باقی خواهد ماند. و صد البته زمانی که با کوچکترین موردی مواجه شوند، مثل پذیرایی از میهمان با تعدادی بیشتر از 4-5 نفر، آنقدر خود را بدبخت تصور می کنند که گویی کوه جابه جا کرده اند! یا وقتی کوچکترین سردردی می گیرند، انگار دنیا برسرشان خراب شده و عالم و آدم را خبر می کنند. کسی که در موقعیت دیگران نبوده هرگز اجازه قضاوت کردن را ندارد، و کسی که من نوعی با او از دردهایم می گویم، اجازه نصیحت کردن ندارد. من نمی گویم آنقدر انسان بی عیبی هستم که تاکنون راجع به کسی قضاوت نکرده ام، اما هرگز دیگران را با قضاوتهایم نرنجانده ام. یا هرگز در حین درد و دل دیگران آنها را نصیحت نکرده ام. همین چند وقت پیش که با همین خواهرم درد و دل کردم نصیحتی به من کرد ناشدنی. و من پشت دستم را داغ کردم هرگز با کسی که لایق درد و دل نیست، سفره دلم را باز نکنم. چه فرقی می کند آن شخص خواهرم باشد یا یک غریبه. گاهی وقتها غریبه ها خیلی مهربانترند با تو تا نزدیکترین افراد زندگیت. گاهی همان کسانی که گمان می کنی نزدیکند چنان نیشی به آدم می زنند که از نیش صد تا غریبه بدتر است. چون انتظارش را نداری. فکر میکنی پاره تنت هستند، بهشان اعتماد میکنی و نزدیکشان می شوی. حرفهایت را می گویی و آنها در کمال ناباوری ناگهان نیشت می زنند. نیشی که جایش تا آخر عمر روی روح و روانت می ماند. باید این تابو را شکست. باید دانست خواهر یا برادر زمانی لایق عشق و محبت تواند که تو را از ته دل دوست داشته باشند. آنگونه که هستی بخواهندت. با تو رو راست باشند و صاف و ساده. نه اینکه با دیدن شادیت چهره شان در هم شود و با دیدن ناراحتی ات از خودشان ممنون و متشکر باشند که من چنینم و چنانم. باید رها کرد این جور خواهرها را. باید انها را در دریای نادانی خودشان ول کرد تا آنقدر تنهایی دست و پا بزنند تا شناگر قهاری شوند در نادانی. در تمسخر دیگران، در قضاوت دیگران.شاید زمانی، روزگار کسی را جلوی پایشان می گذارد مثل خودشان. شاید هم نه، سرشان به سنگ بخورد و بفهمند آنقدرها هم که فکر میکردند دست بالا نیستند. ن تصمیم خودم را گرفته ام. میخواهم این عادتها را بشکنم. می خواهم خواهرم را که همبازی کودکیهایم بوده و اختلاف سنی چندانی نداشته ایم، کناری بگذارم و دیگر تمام. از وقتی بزرگ شد آنقدر دروغگو و نامهربان و ناروزن شد که باید زودتر از اینها رهایش می کردم. اما دلم نمی آمد. اکنون می دانم که دیگر او همان دوست و همبازی کودکیهایم نیست. همدردم نیست چون دردهایش شاید از جنس دیگری بوده. نه من اورا می فهمم، و نه او من را. درد او درد دزدیدن نگاه مرد دیگران است، درد زیبا بودن و در مرکز توجه مجلس و به خصوص مردان، بودن است. درد خوش اندام ماندن و خوش مشرب بودن و گفتن و خندیدن های الکی و ظاهری، وگرفتن به به و چه چه از دیگران است. بیایید افکار کهنه را بشکنیم. درس بگیریم سفره دل خود را برای هرکسی باز نکنیم. به هرکس اجازه ندهیم که قضاوتمان کند، حتی اگر نزدیکترین و صمیمی ترین فرد زندگیمان باشد. اجازه ندهیم تحقیرمان کنند، آزادیمان را از ما بگیرند. بیایید خودمان را از بند آدمهای اضافی زندگیمان رها کنیم.

برچسب: نویسنده: یگانه نیکنام تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی